ماه کامل می شود و تمام شب را می رقصیم، با هم ، ولی بی تو شعر شعور می یابد و نتها سکوت می کنند سازها همه کوک می شوند، با هم ولی بی تو چه سخت می شود باور کرد این پروانه ها پیله را گذرانده اند و ما پرواز را نظاره گریم، باهم ، ولی بی تو با هم ولی بی تو شعریست در ذهن تمام این عابرها و ما آنرا می خوانیم، با هم ولی بی تو هنوز نمی شود از این تنهایی لیلی ساخت تکه های مجنون را وصله می زنیم، با هم ولی بی تو و من آخر قصه را خوب می دانم که ما باز زندگی خواهیم کرد با هم ولی بی تو "مصلوب" 
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 2:27 توسط فرهود سلامی |
تنها یک جمله
فقط همین مانده است
برای من و تویی که ساکن این خیانت آبادیم
نترس مرد
مثل تو اینجا کم نیست
این همه بغض به گلوی بی سایه
شاید گواهی باشد
بر طاعون این سرزمین
بر قصه تکراری مجنون های عاشق و لیلی های منطقی
بیا رفیق من
تمام شانه های مردان این شهر خالیست
سرت را بگذار تا
رطوبت چشمانت کم کند داغ این حادثه را
ما در پی گل خوشبختی بودیم
آنان با خیانت همسفر
بیا،
بیا نگاه کن
این جاده طولانی تر ازعمر من و توست
حتی امید به بازگشت صدایی نیست
چه رسد به بانویی سفید پوش
که پشیمانی را یدک کشد
تو اشک می ریزی و
من تا صبح می نویسم
اما نام هیچ ،
هیچ کداممان
ثبت این تاریخ نخواهد شد
جز نام این سال ،
سال طاعون عشق
سال مردان بی خنده
سال شهر بی زن
تنها یک جمله
فقط یک جمله مانده ست، برای من و تو
من می نویسم
تو به بانگ بلند فریاد کن
هرگز دل نبند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت 23:28 توسط فرهود سلامی |
در وحدت این ابرها
نه آسمان می بارد نه ستاره ای
دستی بر آسمان می کشم و
می دانم
صاف نمی شود این زندگی مجعد
از گره هایش
تسبیحی ساخته ام
ذکر می گویم
ذکر خیرت ...
در نبودنت زده ام
بیشتر حرفهایم را
آنگاه که به من نزدیکتری
شعری می خوانم
شیپوریهای باغچه می نوازند
بوی خنده می آید
خنده همسایه
ضعف بدنم را می گیرد
پدر میگوید:
دیگر عشقی نمانده
بغضت را با نان بخور
تا سیر شوی!
مصلوب-فروردین87

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 17:16 توسط فرهود سلامی |
من تو را درکدامین باران سرودم که اینگونه به هیبت غزلواره ای در آمدی ، سپید بر بلندای آبشار زرین گیسوانت و مردمان تو را می خوانند و مرا شاهد این تفال می گیرند با من در جدالند این اسطوره ها برای تصاحب شاه بیت غزلی که به نام توست تمام قافیه های دنیا برای حضور در شعرتو ردیف شده اند ..... من یقین دارم این مردم، لمس خواهند کرد گرمای مهتاب پائیزی را در فاصله ی دو اندوه همه زیر لب تو را زمزمه خواهند کرد! وآنگاه ست که من به واسطه ی سرودنت دیگر شاعری گمنام نخواهم بود. " مصلوب" تهران- زمستان ۸۶
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت 1:27 توسط فرهود سلامی |
جغدی تمام سکوت شب را جار می زند شبی تاریک و من می ترسم می ترسم این زندگی با پرسشهایش غافلگیرمان کند آنگاه که حافظه از خاطره تهی باشد پرواز را که هیچ عشق را هم بخاطر بسپار من و پرنده هر دو مُردنی هستیم ! "مصلوب"
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 16:6 توسط فرهود سلامی |
زندگی میان دو انگشت خود گرفته است ، مرا به قصد آرامش خویش چنان پک هایی به من می زند سخت و عمیق که گویی او را جز این کاری نیست گاه می نشینم بر کنج لبش آنقدر فکر ، فکر که ابر می سازم با دودهای سرم گرفته است تمام دلهایمان را این دود این ابر ابرهای، بی باران باز می تکاند با تلنگری خاکسترم را در ظرف حسرت تو جمع کن این خاکسترها را به رود خشکیده شهر بیانداز آنجا که هر شب رهگذران خاطراتشان را تف می کنند کاش می دانستم چند پک دیگر مانده تا زندگی، مرا زیر کفشهای نبودنت له کند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 0:9 توسط فرهود سلامی |
سلام دوستان با اینکه اصلا شرایط روحی و جسمی خوبی نداشتم ولی باید حتما این شعرو دیروز اینجا مینوشتم. که به دلیل اختلالات سایت نشد ولی امروز می نویسمش مخصوصا بخاطر مخاطب و بهانه اصلی این کارها (بانوی مهتابی) از دوستانی که این کارها رو دنبال می کنن و نظر می دن ممنونم. کاش آنقدر مسن بودم که در فصلی سرد هنگام شکوفه زدنت در گوشت نجوا می کردم نام خویش را تا هیچ گاه نت این نام را از یاد نبری حال آنقدر مسن هستم که بدانم در مرامنامه عشق به چه معناست از یاد بردن نام کسی! اما ، نه نه تو این نام را از یاد بردی و نه من اجبار آن کوچ را حتی لبخند این عکس این عکس هم هنوز تازه است می دانم، روزی دوباره جان می گیرد این لبخند من دوربین را به سمت تو خواهم چرخاند و خون در رگهای صورتت خواهد دوید نه ، تقصیر تو نیست تقصیر هیچ کس نیست این فاصله ها خود نیز سربه زیر وشرمگینند.... آنقدر برای فراموش شدنم فرصت بود که بدانم در مرامنامه عشق به چه معناست از یاد نبردن نام کسی........ حالا که نجوا نکرده نامم ورد زبانت است و تصویر این سطرها در چشمانت یادت باشد من و تو یک عکس دو نفره بدهکار این دنیاییم اکنون این شمعها را با آه حسرت من خاموش کن تا باز من به همراه این دودها غبار گونه بنشینم بر پستوی متروک خاطراتت تا برشیشه خاک گرفته ای بنویسم خوب من، فرخنده باد چندین سال شکوفتنت در زمستان "مصلوب ۹ دی ۱۳۸۶"
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 11:18 توسط فرهود سلامی |
هر روز پس از طلوع هر اشک کارگران معدن برای یافتنت به جان عقل من می افتند آنها تنها رگه هایی از تو را آنجا یافته اند غافل از آنکه من ، تو را در قلب خویش پنهان نموده ام "مصلوب" 
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 18:23 توسط فرهود سلامی |
دیگر برای من و این زخم نمک یا مرهم فرقی ندارد وقتی کارد و استخوان هم بستر می شوند چه فرق می کند قالب این زندگی چه باشد وقتی در سرودنش تو وزن را گم کرده ای و ما قافیه را باختیم حالا تا کی تا کی باشد که غزل خداحافظی بر ذهنمان خطور کند هیچ شاعری نتوانست غروب را از آنچه می مانست زیباتر تصویر کند هرقدر هم این غروب بوی طلوع دهد دیگر نه من تو را می یابم نه تو مرا رج خواهی زد اما باز من ، از پس زمان به خیالم می آورم تو را تا با دشنه ی در دستت تنهائیم را بکشی و من پیدا کنم از میان آن همهمه ها نغمه خنده هایت را می دانم، خنده دار است که ما در یک کوچه خلوت باریک یکدیگر را گم کردیم! "مصلوب" 
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 18:38 توسط فرهود سلامی |
اولین قطره چه بر شیشه چه بر خاک به یاد می آورد اولین خاطره را با آخرین قطره من خیس خیس از خاطرات توام دگر این قطره ها نه شکل قلب می سازند نه کبوتر منطقی باش، هیچ تضمینی نیست باران همه را عاشق کند با دانه های ریزتری این خاطرات را رنده کن! شاید فهمیدی در کجا؟ پس از کدامین باران تنها ماندم. "مصلوب" پائیز 3745 
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 18:40 توسط فرهود سلامی |
نمی دانم ، آسمان ابریست یا دل من گرفته !؟ این شب تاریکتر از من و من تلخ تر از قهوه در دستم زیر این تلخی جستجو کردم نامت را غافل از آنکه ، رفته بودی از ته این فنجان شاید به فنجان دیگری ... و من، هم میزدم حسرت را نمی دانم ، باران می بارد یا چشمان من خیس است می توان یادگاری نوشت بر گونه های من و پنجره افتاده ته این فنجان عکس کرکسی اما تو کبوتر تصور کن. مصلوب- پائیز ۳۷۴۵ 
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 19:14 توسط فرهود سلامی |
یک غزل از حافظ بود که مدتها باهاش درگیر بودم و بهش فکر میکردم. دوستان این غزل حافظ توی بیشتر کتابهایی که بعنوان دیوان حافظ چاپ شده – چه بزرگ و چه جیبی – وجود نداره و تنها توی دیوان حافظ به تصحیح استاد انجوی شیرازی ذکر شده و اومده که این تصحیح هم متاسفانه در قطع کامل و بزرگ فقط هست و به صورت کتابهای کوچک و جیبی از این تصحیح انجوی شیرازی استفاده نشده....یه جا دیگه هم این غزل استفاده شده و اونم دکلمه ی بزرگمرد احمد شاملو هست که در کاست با صدای شاملو موجوده.... که من اولین بار از این طریق این غزل و شنیدم غرل انگار همین الان و واسه این دوره گفته شده.... یه غزل اجتماعی – انتقادی و البته با تمام ویژگیهای غزلیات حافظ بزرگ .من در اینترنت زیاد جستجو کردم تا دیدم دوستان دیگری از جمله آقای محمود ناظری هم برای همه گیر کردن این غزل زحمت زیادی کشیده اند. کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد و به درمان نمی رسد چون خاک راه پست شدم همچو باد و باز تا آبرو نمی رودم نان نمی رسد پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صد هزار زخم به دندان نمی رسد از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد سیرم ز جان خود به دل راستان ولی بیچاره را چه چاره که فرمان نمی رسد در آرزوت گشته گرانبار غم دلم آوخ که آرزوی من آسان نمی رسد تا صدهزار خار نمی روید از زمین از گلبنی گلی به گلستان نمی رسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سفید گشت و آوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد